عنوان صفحه
فهوم هوش
هوش کلی
جنبه های مورد توجه روان شناسان
تعاریف هوش
ویژگیهای هوش
ویژگیهای عمومی هوش
انواع هوش
نظریه های معاصر هوش
نظریه های عاملی
نظریه های دو عاملی اسپیرمن
نظریه چند عاملی ترستون
تحلیل عوامل ترستون
مدلهای سلسله مراتبی ورنون
نظریة کتل
نظریه دو سطحی جنسن
نظریه های فرایند مداری هوش
عنوان صفحه
نظریة شناختی پیاژه
نظریه باز نمایی برونر
رویکرد و یا دیدگاه مؤلفه ای
جدول مولفه های هوش استبرنبرگ
یک توانایی یا چند توانایی
نظریه هوش گلیفورد
هوش و وراثت
خویشاوندی نسبی و هوش
تأثیرات فرهنگی در رشد کودک
تأثیر طبقه اجتماعی
پایگاه اجتماعی و اقتصادی
هوش
تفاوتهای جنسیتی در عملکرد هوش
آیا بهرة هوش ثابت است ؟
انواع تیز هوش و طبقه بندی تیز هوشان
ویژگیهای تیز هوشان
همبستگی هوش و حجم مغز
عنوان صفحه
نکات ضروری در مورد بهداشت و روان کودکان
تاریخچة پیدایش مقیاس اندازه گیری هوش
آزمونهای هوش .
آزمون هوش استانفورد – بینه ( فردی )
مقیاس جدید استنفوردبینه
مقیاس هوش وکسلر
آزمونهای گروهی هوش
آزمونهای چند بعدی هوش
آزمونهای ریون
طبقه بندی آزمونهای هوش بر حسب گروههای سنی
ب : مهد کودک تأثیرکودکستان در رفتار اجتماعی کودک
تأثیر کودکستان در رشد مفاهیم ذهنی اطفال
رفتار اجتماعی در سنین بیش از مدرسه
واکنشهای عاطفی متقابل اجتماعی
« مفهوم هوش » (1)
در طول دهه های گذشته تغییر بسیاری کرده است و برطبق دیدگاههای غالب و ارزشهای رایج روز در هر دوره ، تعیین شده است و ابزاری که برای اندازه گیری آن بکار رفته می رود همچنان در حال تغییر خواهد بود . هوش جنبه ای ازجنبه های گوناگون تفاوتهای فردی است که هنوز درچارچوب کامل قرار نگرفته است ، از جملههای ویژگیهای فردی فرآیندهای ذهنی هستند که مشاهده مستقیم این تفاوت در آنها بسیار دشوار و گاهی غیر ممکن است و لذا ما فقط از روی اعمال که اشخاص انجام می دهند ، قادر هستیم که به نیروهای ذهنی آنها پی ببریم ، مثلاً : کودکی که مسائل را زودتر یاد می گیرد کودک با هوش نامیده می شود ، ولی کودک که نمی تواند به آن سرعت فرا گیرد وقتی مهارتهای ساده را هم به زحمت می آموزد ، از لحاظ توانائیهای ذهنی دارای هوش ضعیف است بدین معنی که هر دو کودک استعداد ذهنی دارند ولی این استعداد در اوّلی بیشتر از دوّمی است[1] . ( اسدی ، 74 )
هوش بر خلاف تصور عامه یک جوهر یا ملکه نیست بلکه متضمن اعمال واکنشهای ذهنی پیچیده ای است که در رفتار فرد ظاهر می شود . از همین روست که از هوش به خودی خود نمی توان تعریف جامعی ارائه دارد و سعی در تعریف ارائه هر تعریف مجددی از هوش ، نتیجه اش نامفهوم یا حداقل نارسا بودن تعریف است . لذا بسیاری از روان شناسان ، روش غیر مستقیم پیش گرفته و مثلاً از توضیح تفاوت میان هوش و عادت ، هوش وغریزه ، هوش و استعداد برای نشان دادن و جوه افتراقی آنها ، استفاده کرد ، و به تعریف معنا.ی آن نزدیک می شود و آن گاه این تعاریف کامل نشده را در هم ادغام کرده و با شناخت مجموعة ، این فعالیت ، به تصور کلی و مفهوم هوش نامحدودی نزدیک می شوند . شناختی که تنها از طریق تظاهراتش در رفتار میسر می شود .(اسدی ، 74 )
هوش معمولاً در فهرست ویژگیهای فرد آمده و از جمله خصائص کم و بیش ثابت رفتار بشمار می رود . توصیف و اندازه گیری هوش قسمت عمدة وقت روانشناسان را به خود اختصاص داده است .
مطالعات آنان در این زمینه ارزش علمی و نظری دارد . ارزش علمی عبارت است از پی بردن به میزان کارآمدی افراد و تعیین اینکه ایشان تا چه حدودی و درچه قسمتهایی می توانند مفید واقع شده و موفقیت بدست آورند و ارزش نظری تحقیقات روانشناسان در مورد هوش این است که می توانند شناخت انسان را در مورد خودش بیشتر کنند و تا حدی موجب ارضای کنجکاوی او شوند ( آستانبوس ، 74 )
وقتی ما از هوش انسان می گوئیم در واقع به رفتار و کردار او در موارد مختلف ، که از وضعیت هوش او حکایت می کند توجه داریم . ( آستانبوس 74 )
هوش کلی :
هوش یعنی سازگاری فعال ، سازگاری آگاهانه در معنای وسیع کلمه ، نه سازگاری
منفعل. به عبارت دیگر هوش یعنی ایجاد اصلاحات در محیطی که خود با آن سازگار می شود . وقتی فرد هوش خود را بکار می گیرد که با موقعیتهای نسبتاً جدید و تازه باشد سازگار شود. ( مومنین ، 74 )
می توان هوش کلی را بصورت زیر تعریف کرد :
توانایی سازگاری آگاهانه و فعال با موقعیتهای تازه یا نسبتاً تازه ای که خود با آن روبرو می شود . از آنجائیکه این موقعیتها ماهیت و پیچیدگی بسیار متغیری دارند بنابراین می توان پیش بینی کرد که انواع هوش نیز باید همان تنوع و پیچیدگی موقعیتها را داشته باشد ، زیرا به کمک انواع سازگاریها و به کمک انواع آزمونهایی که برای ما ارزشیایی عینی این سازگاریها ساخته می شود ، تعریف می گردند . ( مومنین ، 74 )
جنبه های مورد توجه روانشناسان :
زمینه سازگاری : از آنجا که هوش بعنوان یک استعداد کلی سازگاری به حساب میآید ما می توانیم توجه خود را روی ماهیت نوع مسائل که باید حل شوند متمرکز کنیم در این صورت موارد زیر را در دست خواهیم داشت ؛
موقعیتهای ملموس
دنیای اجتماعی ، اشخاص ، انسانها . بنابر این از هوش علمی و انتزاعی و اجتماعی صحبت خواهیم کرد .
هوش[2] :
« در توانایی کسب ، بازیابی و استفاده از دانش به شیوه ای معنا دار ، درک و فهم ایدههای عینی و انتزاعی و درک مناسبات بین اشیاء و ایده ها» (مترجم ماهر،1371 )
هوش : در هوش را می توان توانایی تشخیص برای « همگون سازی » [3] معلومات واقعی یادآوری حوادث گذشته دور و نزدیک ، استدلال منطقی ساختن و پرداختن مفاهیم ، ( چه ارقام ، چه کلمات ) تبدیل مفاهیم انتزاعی به لفظی : به انتزاعی ، تحلیل و ساخت و دارای معنی با مسائل و تقّدم هایی که در یک موقعیت خاص مهم فرض می شوند ، تعریف کرد . ( کاپلان سادوک ، 1375 )
ابینگهاوس[4] : « هوش عبارت است از قدرت ترکیب کردن مواد » ( بیانی ، 1372 )
ثوراندایک4 « هوش عبارت از قدرت ابزار عکس العملهای خوب از نقطه حقیقت و هوش معدل استعدادهاست » ( بیانی ، 1372 )
وکسلر5 « هوش عبارت از مجموع یا کل استعداد فرد که دو را به انجام کار با هدف تفکری و به بر خورد موثر با محیط منجر می شود » ( بیانی ، 1372 )
پیاژه6 : « هوش پیشرفته ترین نوع سازش ذهنی است ، یعنی اینکه فرد در اثر تماس با محیط عناصر جدید را در محیط گرفته و به درون خود می برد وتوسط خویش بر محیط اثر می گذارد و در اصل این درون سازی و برون سازی سبب تعادل فردی میگردد . » ( سیف ، 1375 )
من هوش را به صورتی از تعادل یابی تعریف می کنم که تمام ساختهای شناختی به سوی آن هدایت می شود . ( سیف ، 1375 )
کتل1 : « هوش به دوجزء بزرگ که مکمل یکدیگرند تقسیم می شود؛ هوش متبلور ، هوش سیال
هوش متبلور2 : که بر آمده از محیط یادگیرهاست
هوش سیال3 که وابسته به وراثت است وتوان بالقوة فردرا نشان میدهد .( بهرامی ،1377 )
ترمن4 : › هوش استعداد و تفکر انتزاعی است » ( شعاری نژاد ، 1370 )
اشترن5 : « هوش ، استعداد عمومی فرد برای سازگاری عقلی با مسائل و اوضاع تازهزندگی است . » ( شعاری نژاد ، 1370 )
مولر6 : « هوش ، استعداد بینش در انسان و حیوان است »
کلوین7 : « هوش ، استعداد یادگیری است . »
کروارد8 : « هوش ، استعداد استفاده از تجربه های قبلی در مسائل تازه و پیش بینی مسائل بعدی است »
مان 1 : « او هوش را استعداد یادگیری و مورد استفاده قرار دادن آموخته های خود در سازگاری با اوضاع تازه و حل مسائل جدید است . »
بینه2 : « هوش ، ازچهار استعداد ترکیب شده است : فهم ، ابتکار ، انتقاد و استعداد توجیه فکر در جهت معین. »
اسپیرمن3 : « هوش ، استعداد نظری عمومی است که در همه انواع فعالیتهای ذهنی موثر است .»
بورینگ 4 : « هوش ، چیزی است که بوسیلة آزمونهای هوش اندازه گیری شده است .»
(شعاری نژاد ، 1370 )
ویژگیهای هوش :
توانایی یادگیری سریع انطباق با موقعیتهای جدید به کار بردن استدلال انتزاعی درک مفاهیم کلامی و ریاضی انجام دادن تکالیفی که مستلزم درک روابط موجود باشد . (مترجم ، یاسایی، 1373 )دیوید وکسلرمؤلف مقیاس هوش و کسلر بزرگسالان و مقیاس هوش و کسلر برای کودکان هوش را چنین تعریف می کند :
« توانایی یکپارچه فرد را عمل کردن عامرانه ، تفکر منطقی و توانایی کنار آمدن با محیط به نحوی موثر » ( پاشاشریفی ، 1377 )
ویژگیهای عمومی هوش :
بحث در جزئیات دیدگاه استربنرگ دربارة هوش از محدودة مطالب حاضر خارج است امّا می توان خلاصه ای از دیدگاه او را ارائه کرد . مؤلفه های مختلفی که اشترنبرگ شناسایی کرده صورت سازمان یافته دارند و به صورت خوشه هایی با عناوین زیر عمل می کنند .
توانایی آموختن و بهره گیری از تجربه .توانایی تفکر با استدلال به شیوة انتزاعی . توانایی انطباق با نوسانات جهانی ، نا استوار و دائم التغییر .توانایی برانگیختن خویش برای انجام سریع کارهایی که مشخص انجام آنرا ضروری تشخیص می دهد .این چهار توانایی عمومی منجر به تحلیل مولفه ای از هوش نسیتند بلکه در بسیاری از تحلیهای عاملی آزمونهای هوش نیز به آن بر خوردیم .
................
81 صفحه فایل Word
به نام خدا
اما پینل[1] 1997 گزارش می کند سایر پژوهشها دریافته اند که رفتار خوردن اغلب حتی با تزریق زیاد گلوکز تأثیر نمی پذیرد.
نظریهی لیپواستاتیک
گرسنگی می تواند با کاهش سطوح گلوکز ایجاد می گردد. این ماده یکی از مواد اصلی غذایی است (موادی که باعث تغذیه و قوت می شود) اما این مواد دو نوع میباشند، لیپیدها یا اسیدهای چربی، و اسیدهای آمینه. برطبق فرضیهی لیپواستاتیک (برای مثال نیسبت[2] 1972)، رفتار خوردن زمانی حاصل می شود که هیپوتالاموس اطلاعاتی را دربارهی پایین بودن سطوح لیپیدها یا چربی دریافت می کند.
این گیرنده ها در کجا قرار دارند که سطح پایین چربی ها یا لیپیدها را مشخص میسازند؟ ریتر و تیلور[3] (1990) دریافتند با قطع شدن عصب واک (عصبی که اطلاعات را از شکم به مغز می رساند) وارد حفرهی شکمی می شود، فقدان اسیدهای چربی بوجود می آید گرسنگی ایجاد می شود. این مساله پیشنهاد می کند گیرنده های حساس به چربی در داخل حفرهی شکمی یا نزدیک به آن وجود دارد.
ارزیابی
محروم ماندن از لیپیدها (محرومیت از سلولهای چربی) باعث گرسنگی می شود، به خصوص زمانیکه با کمبود گلوکز (محرومیت سلولهای گلوکز) همراه باشد. فریدمن، توردف و رامیرز[4] (1986) به موشها دوزهای متعادلی از مواد شیمیایی دادند که هم محرومیت چربی و هم محرومیت گلوکزی را ایجاد می نمود. هنگامی که هر دو مادهی شیمیایی به موشها داده شد، افزایش چشمگیری در غذا خوردن آنها مورد مشاهده قرار گرفت، اما هنگامیکه تنها یک مادهی شیمیایی به کار رفت، اثرات کمتری نشان داده شد. این موضوع پیشنهاد می کند که باید کنترل پیچیده ای بر ایجاد و آغاز رفتار خوردن حاکم باشد.
توقف خوردن
تا اینجا بر همهی دلایلی که رفتار خوردن را بر می انگیزند تمرکز نمودیم. اما چرا ما از خوردن باز می ایستیم؟ فشارهای اجتماعی متعددی برای حجم وعده های غذایی معین وجود دارد اما، فرآیندهای فیزیولوژیک دیگری هم بر این امر دخیل است. دوتش و گنزالز[5] (1980) دریافتند که شکم نیز نقش مهمی ایفا می کند. آنها با استفاده از عمل جراحی در موشها وسیله ای را با قابلیت باد شدن قرار دادند که می توانست از نگهداری غذا در شکم جلوگیری کند. هنگامی که 5 میلی لیتر از محتویات شکم به طور مصنوعی خارج می شد، موشها تقریباً به طور دقیق 5 میلی لیتر از رژیم مایع غذایی را برای جبران آنچه که از دست داده بودند مصرف می کردند.
شواهد قوی دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه دستگاه معدی- روده ای نیز در این امر سهیم می باشد. گیرنده های دستگاه معدی- روده ای با آزادسازی پپتیدها به غذاهای بلعیده شده پاسخ می دهند. بسیاری از این پپتیدها علائم سیری را به مغز میفرستند که منجر به توقف خوردن می شود. شواهد مربوطی توسط گیبز، یانگ و اسمیت[6] (1973) گزارش شد. آنها پپتید کوله سیستوکنین را به موشهای گرسنه تزریق نمودند و متوجه شدند که این امر منجر به کاهش خوردن می شود. یافته های مشابهی برای سایر پپتیدهای مختلفی نیز بدست آمد.
ارزیابینظریههایهوموستاتیک
می توانیم فرض کنیم زمانیکه سطوح انرژی ما به طور معناداری زیر سطح بهینهی انرژی باشد تحریک به خوردن می شویم و اینکه، ما زمانی خوردن را متوقف می کنیم که به سطح نقطهی بهینه برسیم. بعضی از نظریاتی را که قبلاً مورد مطالعه و بحث قرار دادیم (مثلاً نظریات گلوکواستاتیک و نظریات لیپواستاتیک) براساس همین فرضها میباشند. اما پینل[7] (1997) بحث می کند که رویکرد نقطهی تثبیت با تاکیدش بر هومواستاتیک (تعادل حیاتی) رویکرد نابسنده ای است. زمانی که بسیاری از افراد در جوامع غربی غذا میل می کنند، کمبودهای انرژی یا فیزیولوژیکی معناداری ندارند (برای مثال سطوح گلوکز و ذخایر چربی با کمبودی همراه نیست).
برای بیشتر افرادی مثل ما، گرسنگی بیشتر با عوامل فرهنگی و اجتماعی سر و کار دارد (مثلاً وعدههای غذایی مورد انتظار) تا فرآیندهای فیزیولوژیک پایه. نظریهی مشوق (که در مطالعهی موردی زیر توصیف شده است) علت ترکیبی از عوامل روانشناختی و فیزیولوژیکی را پیشنهاد می کند.
مطالعاتی دربارهی تغذیهی کاذب (دروغین) شواهد قوی را علیه نظریات هومواستاتیک فراهم می کند. در این مطالعات، با استفاده از عمل جراحی لوله ای در دستگاه گوارش حیوان گذاشته می شود و غذای بلعیده شده به جای اینکه وارد شکم شود از داخل این لوله عبور کرده و دفع می گردد علی رغم این حقیقت که حیوانها (برای مثال موشها) هیچ انرژی از غذای خورده شده بدست نمی آورند، اما تنها همان مقدار غذایی را میل می کنند که قبلاً در رژیم غذایی معمولشان استفاده میشده است (وین گارتن و کولیکوسکی[8] 1989).
چنین یافته ای پیشنهاد می کند که رفتار خوردن تنها به طور خیلی ناکامل توسط سطوح ذخیرهی انرژی کنترل می شود. موضوع دیگر اینست که رفتار خوردن برای ایجاد بعضی از مکانیسم های سیری زمان زیادی را می گیرد.
اختلالات خوردن
یک راه دیگر برای ارزیابی نظریات گرسنگی توجه به موقعیتهایی است که مکانیسمهای گرسنگی دربارهی آن به خطا رفته اند. در یک طرفه کرانه اختلال مربوط به خوردن بیش از حد (فربهی) می باشد و در طرف دیگر این کرانه خوردن کمتر از حد یا تغذیهی ناکامل می باشد (یک طرفه کرانه بی اشتهایی روانی و طرف دیگر پرخوری روانی). برحسب کارکردهای هیپوتالاموس یا فیزیولوژیک تبییناتی ارائه شده است.
دانشجویان و معلمان اغلب سئوال می کنند که چطور ممکن است این تبیینات را با این سطح از خصوصیات ارزیابی نمود. منظور ما از ارزیابی چیزی بیش از سنجش ارزش یک تبیین نیست. این کار را می توان با ارجاع به حمایت تجربی هر یک از نظریات یا از طریق پیشنهاد تبیینات بهتر و متوالی انجام داد. یا می توان با توجه به تبیینات ضعیف تر، تبیین مورد نظر را مورد ارزیابی قرار داد. همچنین می توان تبیینات غیر فیزیولوژیک را پیشنهاد داد، چرا که ممکن است احتمالات دیگری نیز وجود داشته باشد. نهایتاً برای ارزیابی یک تبیین فرد می تواند به موقعیتهایی که منجر به شکست سیستم می شود توجه نماید. به عبارت دیگر، آیا همیشه مکانیسم های فیزیولوژیک در کار است، یا اینکه آیا هنگامیکه پاسخهای تبیین نامطلوب یا نامناسب است مقتضیات دیگری نیز در کار می باشد؟
علاوه بر “ارزیابی” مهارت دیگری (Ao2) شامل “یادداشت یا تفسیر” می باشد به این معنی که برای هر یک از گزاره های اعلام شده نمره ای در نظر بگیریم. هدف تشویق دانشجویان برای ارتقاء دادن دانش و ارائهی عقاید اطلاعاتی دربارهی ارزش آن دانش می باشد. واژهی “اطلاع یافته یا آگاه شده” بیشتر مربوط به دانش کسب شدهی شما از دوره های روانشناسی می باشد نه به عقاید عقل سلیم.
فعالیت: فهرستی از مکانیسم های روانشناختی و فیزیولوژیکی درگیر در رفتار خوردن را تهیه کنید. در خواهید یافت که ارائهی پاسخها به صورت “نقشهی ذهنی” “خوردن” به عنوان یک سازهی اصلی و مرکزی مفید و سودمند خواهد بود.
نظریهی مشوق مثبت
نظریهی مشوق مثبت (برای مثال رولز و رولز[9] 1982) بیشتر دارای شواهدی برای رفتار خوردن می باشد، نسبت به اینکه شواهدی برای نظریهی نقطهی تثبیت و تعادل حیاتی داشته باشد. بر طبق نظریهی مشوق مثبت، سطوح گرسنگی بوسیلهی لذت پیشبینی شدهی خوردن تعیین می شود. عوامل متعددی بر سطح پیشبینی شدهی لذت تأثیر می گذارند. این عوامل ممکن است شامل پیشبینی طعم غذا، مدت زمان آخرین بار صرف غذا، وقت روز با توجه به وعده های غذایی طبیعی، سطوح قند خون و غیره باشد. به عبارت دیگر، فرآیندهای فیزیولوژیک پایه و عوامل اجتماعی هر دو در احساس گرسنگی، دخیل هستند.
حمایت قوی برای نظریهی مشوق مثبت بوسیلهی راجرز و بلاندل[10] (1980) گزارش شده است. آنها رفتار خوردن موشها را با ارائهی رژیم غذایی معمولی و یک رژیم غذایی با عنوان رژیم غذایی سلف سرویسی که در برگیرندهی تنوعی از غذاهای قابل دسترس بود مورد مقایسه قرار دادند. در این مطالعه، موشهای برنامهی غذایی سلف سرویس نان و شکلات نیز علاوه بر رژیم غذایی معمولشان دریافت می کردند.
.......... 18 صفحه فایل Wordمقدمه:
برای هر مدیری در سازمان آگاهی از مسئله انگیزش کارکنان، که در واقع تحلیل علت و سبب حرکت و رفتارهای اعضا و افرادسازمان است ضرورت دارد. تحلیل در مورد مسئله انگیزش، پاسخ چراهای رفتار آدمی است، چرا انسان در سازمان کار میکند؟ چرا بعضی افراد فعال و برخی کم کارند؟ علت علاقه به شغل و یا بی علاقگی به کار چیست؟ این سؤالات و بسیاری دیگر هم با موضوع انگیزش در ارتباط هستند و پاسخ به آنها در انگیزش و انگیزه های کارکنان خلاصه می شود. از این رو مدیران با احاطه به نحوه انگیزش کارکنان و انگیزه های آنان می توانند در تحقق اهداف سازمان به کمک کارکنان به سهولت گام برداشته و در انجام سایر وظایف خود نیز موفق باشند.
انگیزش : تعریف و توضیح
انگیزش در لغت به معنای تحریک و ترغیب و حالتی که انسان را به انجام رفتار یا فعالیت خاصی متمایل می سازد. و بعبارت کامل تر آنچه که شخص را به حرکت وا می دارد نظیر ترس، قدرت و ... غرایز نشان دهنده فشارهایی هستند که اساسن آنها را نیازهای فیزیولوژیک بدن انسان تشکیل می دهد و در صورتی که انگیزش بیانگر گوشه هایی از رفتارهای آموخته شده است به طور کلی نیازهای غریزی دارای ویژگیهای زیر هستند:
1- عمومیت دارند 2- آموزش پذیرنیستند 3- یکسان عمل می کنند
انگیزش دارای علت درونی یا بیرونی می باشد از علل درونی آن می توان نیاز به احترام از ایجاد تغییر دردیگران و رضایت شخصی از خود را نام ببرد و از عوامل بیرونی آن می توان الگو قراردادن دیگران متقاعد ساختن و سرانجام عوامل محیطی را بیان نمود.
مبنای انگیزش در کارکنان روابط غیررسمی می باشد و روابط رسمی موجب کشتن انگیزه در کارکنان می شود. نیاز به احترام مهمترین منبع انگیزش است. انگیزه می تواند سازنده و مخرب (مثبت و منفی) باشد مثل دوستی، دشمنی، صلح ، جنگ و ...
رابطه مستقیمی بین انگیزش و اهداف و درجه تلاش و کوششی که هر فرد برای رسیدن به آنها صرف می کند وجوددارد به عبارتی اگر انگیزه در فرد بالا باشد اهداف بلند انتخاب می کند و اگر ارزش هدف بسیار بالا باشد انگیزه فرد برای کسب آن تشدید می شود و به تلاش و جدیت وافری متوسل می گردد.
فرایندانگیزش به صورت شکل زیر است:
یک نیاز تأمین نشده موجب ایجاد تنش می شود که آن نیز به سهم خود در فرد پویایی بوجود می آورد و او را به جهتی سوق می دهد. این پویش موجب جستجو برای هدف خاصی می شود که اگر آن هدف تأمین گردد می تواند نیاز را تأمین کند و باعث کاهش تنش شود.
در اصطلاح فنی ما، نیاز به معنی نوعی کسر و کمبود روانی و فیزیولوژیک است که می تواند به دستاوردهای منجر شود.
مروری بر تئوریهای انگیزش و سیر تاریخی آنها
از 0000 تا 1900 میلادی ] روشهای اولیه از قرن بیستم زور و تهدید کاگران [
از 1900 تا 1940 تا 1940 میلادی ] تیلور و مدیریت علمی[
از 1940 تا امروز 2000 م ] نهضت روابط انسانی[
تئوریهای انگیزش مبتنی بر نیاز:
تئوریهای انگیزش مبتنی بر هدف:
مازلو: تئوری سلسله مراتب نیازهای انسانی
- مدلهای انتظاری وروم، پورتر و لولر
آلدرفر: تئوری نیاز به زندگی، وابستگی و رشد
- تئوری برابر آدامز
مکلند: تئوری نیازهای ارضا شده
- تئوری هدف لاک
هرزبرگ :تئوری دو مرحله ای (عوامل بهداشتی و روانی)
- تئوری جذب کلی
سایر تئوریها
مک گرگور :تئوری x و y و نظریه هافستند
اوچی : تئوری Z
مککوبی : تئوری اجتماعی
نگرشهای اولیه به نگرش
تا قبل از انقلاب صنعتی مردم بوسیله نیازهای غریزی برانگیخته می شدند و به انجام امور و وظایف محوله می پرداختند تحقیر، توهین و فشار به بردگان برای کارکردن زیاد تنها روش برانگیزاننده این دوران بود.
با آغاز قرن بیستم تیلور تلاش کرد مدیریت علمی را توسعه دهد و انگیزش از طریق جنبه مادی (پول) و تهدید صورت می گرفت.
نهضت روابط انسانی با تأکید و توجه بر جنبه های روانی و اجتماعی کارکنان سهم زیادی در توسعه تئوریهای انگیزش از اواسط قرن بیستم داشته است.
تئوریهای انگیزش مبتنی بر نیاز
این تئوری بر نیازهایی که موجب (محرک) رفتار می شود تأکید می کند به عبارتی دیگر این تئوریها بر نیازهای فرد یا اهدافی که وی می خواهد بدست آورد توجه خاصی دارد و سعی می کنند مدلی از عوامل انگیزش بیرونی ارائه کنند.
این تئوریها عبارتند از:
الف - تئوری سلسله مراتب نیازهای انسان مازلو
ب - تئوری نیاز به زندگی، وابستگی و رشد آلدرفر
ج - تئوری نیازهای اکتسابی مکلند
د - تئوری نیاز به عوامل بهداشتی و روانی هرزبرگ
الف - تئوری سلسله مراتب نیازهای انسان مازلو
مازلو ادعا دارد که نیازهای انسان می تواند موجب رفتارهای هدفدار در انسان شود. اساس تئوری بر این است که همه افراد بشر دارای نیازهای اولیه و اساسی هستند و به دنبال ارضای این نیازها، انگیزه و هدف از فعالیت های انسان تأمین این نیازهاست. بعلاوه این نیازها اولویت سیستمی دارند که بیانگر طبیعت ترتیبی نیازهای انسان است.
سطوح نیازهای انسان مازلو به شرح زیر است:
1- نیازهای حیاتی : اینها نیازهای ابتدایی (اولیه) هستند که بدن هر انسان برای زنده ماندن و ادامه حیات به آنها نیاز دارد مانند غذا، آب و خواب و در یک محیط سازمانی نیازهای حیاتی شامل دستمزد نیز می شود چرا که با دریافت مزد جهت تأمین نیازهای حیاتی (مثل خوراک ، پوشاک، مسکن و ...) آنها را می توان برآورد کرد.
اهمیت نیازهای حیاتی قابل توجه بوده و در اغلب قوانین کشورهای دنیا به عنوان نیازهای اساسی مطرح می شوند که دولت ها موظف به تأمین آن هستند. یعنی دولت ها باید نیازهای پنجگانه خوراک ، پوشاک مسکن، آموزش و پرورش و بهداشت و درمان را در حداقل لازم برای ادامه زندگی شرافتمندانه تأمین نماید. البته جدیداً نیاز به حفظ محیط زیست به نیازهای حیاتی افزوده شده است.
توجه به تشخیص تفاوت بین نیاز و خواسته بسیار حائز اهمیت است. مازلو نیازهای حیاتی را نیازهای اولیه که بدن هر انسان برای ادامه حیات به آن نیاز دارد و با انسان متولد می شود توصیف می کند. مثل نیاز به غذا و آب و هوا در کمترین حد مورد نیاز برای ادامه حیات. این با خواسته که معنای آن دخالت میل و سلیقه های شخصی در تأمین نیازهای حیاتی است فرق می کند.
2- نیازهای امنیتی:این نیاز در هر محیطی همراه فرد است. در صحنه زندگی، امنیت از گزند حوادث و اتفاقات ناخوشایند و به معنای سازمانی عبارت از امنیت شغلی است. البته مراد از امنیت شامل امنیت اجتماعی و امنیت شغلی است که متأسفانه برداشت های اشتباهی در این مورد صورت می گیرد و بعضی ها معتقدند که این امنیت شامل امنیت شغلی است.
3- نیازهای اجتماعی: پس از امنیت ، توجه فرد متوجه نیازهای روانی و حمایت های اجتماعی و هویت گروهی می شود. در سازمان این نیاز به صورت نیاز به تعلق گروه و تیم تجلی می یابد. برای مثال دوستیها و احساس تعلق گروهی و روابط انسانی و اجتماعی در جهت ارضای نیازهای روانی است.
4- نیاز به احترام: این نیاز شامل احترام به خود نیز می شود. مواردی مثل کفایت، تشخص و شهرت و دسترسی به اهداف مورد نظر در مورد این نیاز مطرح می شوند. در سازمان این نیاز به صورت شناخته شدن توسط مدیریت و قبول آراء و عقاید فرد توسط مدیر و سازمان بیان می شود.
5- نیاز به خودیابی: این نیاز به آگاهی ، استفاده و بهره وری کامل شخص از تواناییها و استعدادهای خود باز می گردد. و عبارت است از اینکه فرد قادر باشد اثر مشخص و مستقیمی بر نحوه زندگی خود داشته باشد. در سازمان این نیاز به صورت داشتن اختیار کامل برای انتخاب و طراحی شغل مورد نظر و مدیریت با توجه به نتیجه کار و نه وسیله کار تجلی می یابد.
استثناهای نظریه نیازهای مازلو:
1- یک نیاز زمانی که ارضا شد دیگر برانگیزاننده نیست.
...............
32 صفحه فایل Word
ناگفته پیداست که تواضع و فروتنى نقطه مقابل تکبر و فخرفروشى است و جدا سازى بحثهاى کامل این دو از یکدیگر مشکل یا غیر ممکن است و لذا هم در آیات و روایات اسلامى و هم در کلمات بزرگان اخلاق این دو به یکدیگر آمیخته شده است، نکوهش از یکى ملازم تمجید و ستایش از دیگرى است و ستایش از یکى همراه با نکوهش از دیگرى مىباشد، درست مثل اینکه بحثهاى مربوط به ستایش و تمجید از علم جداى از نکوهش از جهل نیست و نکوهش از جهل همراه ستایش علم است.
با این حال مفهوم این سخن آن نیست که ما بحثهاى مربوط به تواضع را نادیده گرفته و به آنچه در بحث زشتى تکبر و استکبار گفتیم بسنده کنیم. بخصوص اینکه نسبتبین تکبر و تواضع به اصطلاح نسبت میان ضدین است نه وجود و عدم. هم تکبر یک صفت وجودى است و هم تواضع و هر دو در مقابل یکدیگر قرار دارند، نه از قبیل وجود و عدم که سخن از یکى الزاما همراه با نفى دیگرى باشد.
در روایات اسلامى نیز به این معنى اشاره شده است از جمله از على(ع) مىخوانیم: «ضادوا الکبر بالتواضع; به وسیله تواضع با تکبر که ضد آن است مقابله کنید».
با این اشاره به قرآن باز مىگردیم و آیات مربوط به مساله تواضع را گلچین کرده، مورد بررسى قرار مىدهیم(هر چند آیاتى که به کنایه یا به ملازمه به آن اشاره مىکند بیش از اینها است).
1- یایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتى الله بقوم یحبهم و یحبونه اذلة على المؤمنین اعزة على الکافرین... (سورهمائده،آیه54)
2- و عباد الرحمن الذین یمشون على الارض هونا و اذا خاطبهم الجهلون قالوا سلاما (سورهفرقان،آیه63)
3- واخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین (سورهشعراء،آیه215)
ترجمه
1- اى کسانى که ایمان آوردهاید! هر کس از شما، از آیین خود بازگردد(به خدا زیانى نمىرساند;) خداوند به زودى جمعیتى را مىآورد که آنها را دوست دارد و آنان(نیز) او را دوست دارند; در برابر مؤمنان متواضع، در برابر کافران سرسخت و نیرومندند.
2- بندگان(خاص خداوند) رحمان، کسانى هستند که با آرامش و بى تکبر بر زمین راه مىروند; و هنگامى که جاهلان آنها را مخاطب سازند(و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام مىگویند(و با بى اعتنایى و بزرگوارى مىگذرند).
3- (اى پیامبر) بال و پر خود را براى مؤمنانى که از تو پیروى مىکنند بگستر(و نسبتبه آنها تواضع و مهربانى کن).
تفسیر و جمعبندى
در نخستین آیه مورد بحثسخن از گروهى از مؤمنان به میان آمده که مشمول فضل و عنایات الهى هستند هم خدا را دوست مىدارند و هم محبوب پروردگارند.
یکى از اوصاف بارز آنها این است که در برابر مؤمنان متواضعند: (اذلة على المؤمنین) و در برابر کافران نیرومند و قوى هستند (اعزة على الکافرین).
«اذلة» جمع «ذلول» و «ذلیل» از ماده «ذل» (بر وزن حر) در اصل به معنى نرمى و ملایمت و تسلیم است در حالى که «اعزة» جمع «عزیز» از ماده «عزة» به معنى شدت است، حیوانات رام را «ذلول» مىگویند چون ملایم و تسلیمند و «تذلیل» در آیه ذللت قطوفها تذلیلا اشاره به سهولت چیدن میوههاى بهشتى است.
گاه ذلت در مواردى به کار مىرود که معنى منفى دارد و آن در جایى است که از سوى غیر به انسان تحمیل مىشود وگرنه در ماده این لغت مفهوم منفى ذاتا وجود ندارد(دقت کنید).
به هر حال آیه فوق دلیل روشنى بر اهمیت تواضع و عظمت مقام متواضعین است، تواضعى که از درون جان انسان برخیزد و براى احترام به مؤمنى از مؤمنان و بندهاى از بندگان خدا باشد.
در دومین آیه باز اشاره به اوصاف برجسته و فضائل اخلاقى گروهى از بندگان خاص خداست که در طى آیات سوره فرقان از آیه63 تا آیه 74 دوازده فضیلتبزرگ براى آنها ذکر شده است و جالب اینکه نخستین آنها همان صفت تواضع است، این نشان مىدهد همان گونه که «تکبر» خطرناکترین رذائل است، تواضع مهمترین یا از مهمترین فضائل مىباشد، مىفرماید:
«بندگان خاص خداوند رحمان کسانى هستند که با آرامش و بى تکبر بر زمین راه مىروند» (و عباد الرحمن الذین یمشون على الارض هونا)
«هون» مصدر است و به معنى نرمى و آرامش و تواضع است و استعمال مصدر در معنى اسم فاعل در اینجا به خاطر تاکید است، یعنى آنها چنان آرام و متواضعند که گویى عین تواضع شدهاند و به همین دلیل در ادامه آیه مىفرماید: «و اذا خاطبهم الجهلون قالوا سلاما; و هنگامى که جاهلان آنها را مخاطب سازند(و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام مىگویند(و با بى اعتنایى و بزرگوارى مىگذرند)».
و در آیه بعد از آن سخن از تواضع آنها در برابر ذات پاک خداست مىفرماید: «والذین یبیتون لربهم سجدا و قیما; آنها کسانى هستند که شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قیام مىکنند(و به بندگى و عبادت مىپردازند)».
«راغب» در کتاب «مفردات» مىگوید: «هون» دو معنى دارد یکى از آنها خضوع و نرمشى است که از درون جان انسان بجوشد که این شایسته ستایش است(سپس به آیه مورد بحث اشاره مىکند) و در حدیث نبوى آمده است المؤمن هین لین. دوم خضوع و تذللى است که از سوى دیگرى بر انسان تحمیل شود و او را خوار کند.
ناگفته پیداست که منظور از الذین یمشون على الارض هونا این نیست که فقط راه رفتن آنها متواضعانه است، بلکه منظور نفى هرگونه کبر و خودخواهى است که در تمام اعمال انسان و حتى در کیفیت راه رفتن که سادهترین کار است آشکار مىشود، زیرا ملکات اخلاقى همیشه خود را در لا به لاى گفتار و حرکات انسان نشان مىدهند تا آنجا که در بسیارى از مواقع از چگونگى راه رفتن انسان مىتوان به بسیارى از صفات اخلاقى او راه برد.
.......
16 صفحه فایل Word
مقدمه:
از میان اختلالات روانی شاید بتوان گفت که افسردگی یکی از شایعترین اختلالات جوامع امروزی میباشد که انسانهای زیادی از آن رنج میبرند هر انسانی ممکن است در دوره ای از زندگی خود آن را تجربه کند طوری که امروزه آن را سرماخوردگی روانی مینامند . اختلالاتی که این بیماری در زندگی روزمره ایجاد میکند بر کسی پوشیده نیست. گستره بیماری طوری میباشد که تمام حیطه های کارکردی شغلی ، خانوادگی و اجتماعی را مختل میکند. تا اواسط قرن حاضر اطلاعات اندکی در رابطه با افسردگی در دسترس بود و تحقیقات محدودی در جهت شناسایی آن به عمل آمده بود و تبیین و توصیف آن همواره در چهارچوب پزشکی و مدل تکعاملی صورت میگرفت. اما امروزه شاهد تغییراتی در نحوه نگرش به این بیماری از لحاظ سبب شناسی ، سیر شکل گیری و درمان آن هستیم نتیجه این تغیرات دگرگونیهای مختلفی بود که عمدتاً در عرصه روان شناسی مرضی، روان شناسی تجربی و روان شناسی شناختی پدید آمد و به دنبال همین دگرگونی ها بود که نظریه پردازان به بررسی ابعاد این بیماری پرداختند و مکاتب مختلف و درمان های متعددی شکل گرفت . از بین این مکاتب روانشناسی شاید بتوان گفت که مکتب شناختی پیشرفت قابل ملاحظهای را در سبب شناسی و درمان اختلالات خلقی داشته است اخیراً افسردگی به عنوان یک اختلال شناختی مطرح شده است همچنین برخی از نظریه پردازان اعتقاد دارند که بهتر است علایم مرضی افسردگی را به حساب اسنادهای علی که درباره حوادث زندگی توسط بیماران افسرده ارائه میشود، گذاشته شود. نظریه درماندگی آموخته شده یکی از نظریات نسبتاً جدیدی است که در این زمینه به تحقیقات روان شناختی وسیعی میدان داده است این نظریه حوزه رفتاری ـ شناختی را به هم ربط میدهد به عقیده سلیگمن درماندگی آموخته شده در انسان ها میتواند به صورت افسردگی تجربه شود و این هنگامیاست که شخص بر این باور باشد که کنترلی بر مسیر رویدادهای زندگی ندارد. در همین راستا تحقیقات نشان داد که انسان ها
در ارتباط با نتایج پاسخ هایشان دارای سبک اسنادی میشوند و این شیوه تبیین در پیشبینیهای آنها از حوادث آتی موثر است . سلیگمن و همکارانش اسنادها را در سه بعد بیرونی ـ درونی، کلی ـ اختصاصی و پایدار ـ ناپایدار طبقه بندی کردند و معتقدند که سبک اسناد چهار اصل دارد و فرض بر این است که برای وقوع افسردگی وجود هر چهار اصل لازم است، که عبارتند از:
1ـ انتظار شیوع حوادث بسیار ناگوار یا انتظار وقوع حوادث بسیار مطلوب.
2ـ ناتوانی در کنترل نتایج مرتبط با این حوادث
3ـ برخورداری از یک سبک اسنادی ناجور (نسبت دادن رویدادهای منفی به علل درونی، پایدار و کلی و رویدادهای مثبت به علل بیرونی، ناپایدار و اختصاصی).
4ـ هر قدر اطمینان درباره حالت ناگوار مورد انتظار و غیر قابل کنترل بودن رویداد بیشتر باشد نارسایی های شناختی، انگیزشی ، نیرومندتر خواهند بود و هر قدر رویداد غیر قابل کنترل برای فرد اهمیت بیشتری داشته باشد، اختلال عاطفی و کاهش عزت نفس بیشتر خواهد بود.
علایق محققان بیشتر بر روی اصل سوم متمرکز شده است . طبق این اصل برخوداری از یک سبک اسنادی ناجور فرد را مستعد میسازد تا در برابر رویدادهای ناخوشایند یا عدم وقوع رویدادهای خوشایند افسردگی نشان دهد (نظری، 1372).
بیان مسئله
امروزه اندیشمندان سبک های یادگیری را مترادف با سبک های تفکر یا سبکهای شناختی میدانند . معتقدند سبک های شناختی آن دسته از ویژگی های فردی را شامل میشود که در نحوة پاسخدهی و عملکرد در موقعیت های مختلف اثر میگذارد و به نوعی قالب فکری ضروری فرد را مشخص میکند . این مفهوم روان شناختی روی جنبههای درونی و شخصیت تمرکز مییابد سبک های شناختی درون همه تجارب انسان از جمله فرایندهای شناختی ، اجتماعی و عملکرد بین فردی جای گرفته است همچنین سبک های شناختی با تفاوت اساسی در انتظارات شخص از زندگی، ارتباط با یکدیگر و روشی که در حل مسائل بکار میگیرد ارتباط دارد. کلب چهار الگوی شناختی تفکر را مشخص میکند . همگرایی، واگرایی ،انطباق دهنده و جذب کنندة هر فردی در زندگی روزمره خود از یکی از این چهار روش بیشتر استفاده میکند . شکل گیری این الگوهای فکری در هر فردی بستگی کامل به نحوه تجارب فردی او در زمان رشدش دارد. هنگامیکه محیط کودکی فرد سرشار از محرک های مختلف باشد، فرد هر روزه برای مقابله با آنها احتیاج به ارزیابی های مختلف دارد. این فرد باید اطلاعات زیادی را از محیط بگیرد و محیط هم اطلاعات زیادی از او میخواهد بنابراین این گونه محیط فرد را وامیدارد که بیشتر رویدادها را مورد تجسس قرار دهد و جنبه های مختلف یک پدیده را ببیند . این افراد به نسبت کسانی که در یک محیط کم محرکی زندگی کرده اند به آشکارا دارای تفاوت در الگوی فکری خودشان میشوند فردی که تجارب زیادی داشته به تدریج دارای یک الگوی فکری واگرا میشود فرد یاد میگیرد که حوادث را از جنبه ها و موقعیت های مختلف مورد بررسی قرار دهد. و به جای قانع شدن به یک علت به چندین علت در مورد یک رویداد بیندیشد پس چنین فردی دامنه فعالیت های خودش را گسترش میدهد. رویدادهای مختلفی را تجربه میکند سعی میکند با همه آنها کنارآید و ازهر کدام استفاده های خاص خودش را ببرد. درمقابل کسی
که در یک محیط کم محرک زندگی کرده است یا در جریان رشد خود شکست های مختلفی داشته است به تدریج از الگوهای فکری همگرا استفاده میکند این افراد در برابر یادگیری های جدید غیر هیجانی میشوند . کمتر دوست دارند که با تجربه های جدید روبرو شوند و معمولاً برای هر حادثه یک یا دو دلیل را بیشتر بیان نمیکنند علاقه های محدودی دارند بیشتر از استدلال های قیاسی استفاده میکنند در مواقعی که تنها یک پاسخ درست وجود دارد خوب عمل میکنند. بنابراین این گونه افراد خیلی زود تر امکان دارد منفعل و درمانده شوند. این افراد هنگامیکه در یک موقعیت شکست میخورند به جای اندیشیدن دربارةجنبه های مختلف یک حادثه به یک بعد آن بیشتر توجه نمیکنند و آن را معمولاً درونی تر و پایدار مییابند کمتر از خلاقیت خود استفاده میکنند و معمولاً پاسخ های کمتری هم برای رهایی از واقعه یا حوادث بد که در زندگی شان رخ میدهد دارند ( البته باید توجه داشت که این الگو لزوماً جنبه منفی ندارد. افراد با این الگو الگو میتوانند در جنبههای مختلف اجتماعی افرادی خلاق و کارآمد باشند و همچنان که امروز آن را شاهدیم) هنگامیکه فرد شکست های پی در پی را تجربه کند بعد از مدتی فرد به جای تفکر خلاقانه در مورد شکست ها به یک ارزیابی منفی از خود و موقعیت و یا حتی جهان پیرامون میرسد و حتی چنان درمانده میشود که از دست زدن به هر عملی به علت احتمال شکست میهراسد. الگوی درماندگی آموخته شده نیز برای اولین بار از این تفکر نشات گرفت.
در حالیکه امروزه این مفهوم چنان گسترش پیدا کرده است که به بررسی پیچیده ترین عملکردهای انسان یعنی شناخت میپردازد. به عقیده سلیگمن درماندگی آموخته شده در انسانها به صورت افسردگی تجربه میشود و این هنگامیاست که شخص بر این باور باشد که کنترلی بر مسیر رویدادهای زندگی ندارد.
این رویکرد بعد از تجدید نظر شدن توسط سلیگمن و همکارانش عامل مهم در افسردگی افراد را نحوة تبیین های افراد از حوادث میدانند.
حال سوال این است که آیا سبک تبیین خاص میتواند منجر به بروز اختلال شود؟ یا چگونگی تبیین وقایع و حوادث توسط انسان در سوق دادن او به سمت اختلال افسردگی نقش دارد یا خیر؟
.............
افسردگی
در زندگی همه ما روزهای وجود دارند که همه چیز را سیاه میبینیم، هیچ امیدی به موفقیت نداریم و احساس غمگینی، تنهایی، خلاء، ناامیدی و گهنکاری بر ما چیره میشود و اضطراب و هراس تمام وجود ما را فرا میگیرد. نومیدی در عشق ،مرگ، سانحه ، شکست در شغل و احساس گناه و بسیاری از علل دیگر اکثر مردم را غمگین و ما تمزده میکند. در بیماران افسرده نیز افسردگی بهمین علل ایجاد میشودولی در اینجا چون شخص قبلاً به سبب احساس حقارت و عدم کفایت مستعد بیماریست معمولاً حساسیت زیادی به کوچکترین نوسانات خلقی دارد. شخص تسلیم افسردگی غیر عادی میشود. افسردگی طبیعی و متعادل در انسان واکنشی است نسبت به یک عامل بیرونی که فرد از آن آگاه نیست ولی محرومیت آن را آگاهانه درک میکند . همه ما در طول دوران تحول خود با پیشامدها حوادث ،فقدانهای متعددی روبرو میشویم . هر کسی با چند نشانه از افسردگی با این ضایعه و فقدان بر خورد میکند. نشانه هایی از قبیل غمگینی، یاس، بی علاقگی ، منفعل بودن، آینده را تیره و تار دیدن، از دست دادن شور و شوق.
این واکنش ها در برابر مصیبت ها و حوادث ، طبیعی است ماماتم میگیریم ولی بازهم به آینده امیدواریم و بعد از مدتی به تدریج این نشانهها محو میشوند و زندگی عادی و روزمره جایگزین میشود اما به گفته دادستان (1379) «آنچه موجب میشود تا چنین احساساتی به صورت اختلالهای روانی در آیند، نوع، تعداد نشانه ها، شدت و طول مدت و همچنین حدی است که به جریان بهنجار زندگی روزمره آسیب میرساند».
بنابراین واکنش افراد در برابر این رویدادها از دو جهت با عکس العمل طبیعی افسردگی متفاوت است یکی اینکه حالت افسردگی در فرد نوروتیک از لحاظ شدت وحدت با محرک بیرونی نامتناسب است و دیگر اینکه در افرادی بیشتر دیده میشود که به علت خصوصیات خاص شخصیتی و شناختی خود آمادگی و زمینه ابتلا به افسردگی را دارند.
تاریخچه افسردگی:
از عهد باستان مواردی از افسردگی مردم ثبت شده است. توضیحاتی در مورد آنچه امروزه اختلافات خلقی نامیده میشود در بسیاری از متون کهن یافت میشود. داستان «پادشاه شائول» در «عهد عقیق» و نیز داستان خودکشی «آژاکس» در «ایلیاد همر» توضیحاتی از نشانگان افسردگی است (سادوک، ب ،سادوک، و، 1382).
بقراط نخستین نظریه علت شناختی افسردگی را به عنوان عارضه سودا[1] ، ارائه کرد فرضیه های متعددی دربارة مبنای افسردگی مطرح شده اند و کوششهای فراوانی برای درمانگری آن انجام گرفته است (دادستان ، 1379)
معادل اصطلاح سودا در زبان یونانی، اصطلاح مالیخولیاست[2] که امروزه نوع خاصی از افسردگی را مشخص میکند. به رغم پایدار ماندن مفهوم مالیخولیا در خلال قرون، همواره معانی مبهم و متفاوتی به آن نسبت داده شده است که با معنای کنونی مالیخولیا که عبارت است از اختلال عمیق خلقی که بر اساس غمگینی مرضی مشخص میشود متفاوت بوده است ( همان منبع).
حدود سال سی ام میلادی یک پزشک رومیبه نام سلسوس در کتابش به نام درباره طب[3] مالیخولیا را به عنوان نوعی افسردگی ناشی از غلبه صفرا ذکر کرده است. ( سادوک، ب ، سادوک، و ، 1382).
در قرن نوزدهم ، مولفان در گروه هذیانهای که تک جنونی[4] نامیده میشدند «هذیان جزیی غمگینی» یا «مالیخولیای هذیانی» [5] را متمایز کردند و در وهله بعد مفاهیم جنون ادواری (فالره)[6] و جنون دو شکلی (بایارژه)[7] به منظور متمایز کردن افسردگی های راجعه که در تناوب با حالات شادی نا آرام بودند ظاهر شدند و سپس بیماری اخیر توسط کرپلین [8] روان گسستگی آشفتگی ـ افسردگی[9] نامیده شد. (دادستان، 1379)
تعریف افسردگی
ارائه تعریف افسردگی آسان نیست. طبقه بندی آن باز هم مشکل تر است و پیشنهاد تعریفی علت شناختی که بتواند مورد پذیرش همه متخصصان و پژوهشگران قرار گیرد غیر ممکن به نظر میرسد. اما افسردگی آنقدر در زندگی روزمره انسانها رسوخ کرده است و شیوع آن افزایش پیدا کرده است. که امروزه محققان آن را سرماخوردگی بیماری روانی مینامند. وتقریباً همه حداقل به صورت خفیف احساس افسردگی کردهاند امروزه تعاریف و شناختهای متعددی از افسردگی شده است رویکرد های مختلفی برای سبب شناسی[10] و درمان این بیماری بر اساس تعاریف مختلف به وجود آمده است.
افسردگی جزء اختلالات خلقی یا اختلالات عاطفی[11] شناخته میشود، ولی امروزه اصطلاح اختلالات خلقی ترجیح داده میشود. چون این اصطلاح حالتهای هیجانی مداوم و پایدار را مد نظر قرار میدهد و فقط به تظاهر بیرونی (عاطفی)، حالات گذرای هیجانی توجه نمیکند. خلق هر کسی میتواند طبیعی[12]، بالا[13]، یا افسرده[14] باشد. در بیمارانی که خلق افسرده ای دارند (یعنی در افسردگی)، از دست دادن کارمایه (انرژی) و علاقه و احساس گناه، دشوار شدن تمرکز از دست دادن اشتها و افکار مرگ یا خودکشی وجود دارد. دیگر نشانه ها و علایم اختلالات خلقی عبارت است از: تغییراتی در سطح فعالیت ،تواناییهای شناختی ، تکلم و کار کردهای نباتی (از قبیل خواب، فعالیت جنسی، و سایر نظمهای زیستی) این تغییرات همیشه موجب مختل شدن کارکردهای بین فردی، اجتماعی و شغلی بیمار میشود (سادوک، ب، سادوک، و ، 1382).
خلق افسرده و بی علاقگی یا بی لذتی علایم کلیدی افسردگی است. شخص در دوره افسردگی عمده خلق خود را اغلب به صورت افسرده، غمگین، درمانده، دلسرد و یا مغموم توصیف میکند. برخی از افراد بیشتر به شکایات جسمانی تاکید میکنند ( مانند ناراحتی ها و دردهای بدنی) تاگزارش احساسهای غمگینی.
بی علاقگی ، یا فقدان احساس لذت تقریباً همیشه و دست کم تا اندازه ی وجود دارد. افراد ممکن است گزارش کنند که به سرگرمیها علاقه اندکی دارند و هیچ چیز توجه آنان را جلب نمیکند. در برخی از افراد کاهش قابل ملاحظه ای در علاقه و میل جنسی در مقایسه با سطح پیشین دیده میشود . اشتها کاهش پیدا میکند یا ممکن است افزایش یابد. تغییر اشتها در دو جهت ممکن است کاهش یا افزایش قابل ملاحظهای در وزن پدید آورد. (DSM_IV-IR )
شایع ترین اختلال خواب در دورة افسردگی عمدة بیخوابی است. افراد معمولاً بیخوابی میانی ( یعنی بیدار شدن در ضمن شب و اشکال در به خواب رفتن دوبارة) یا بیخوابی پایانی ( یعنی بیدار شدن بسیار زود و عدم توانایی در به خواب رفتن) دارند، بیخوابی اولیه یعنی اشکال در به خواب رفتن نیز ممکن است روی دهد ( همان منبع).
تغییرات روانی ـ حرکتی شامل حالت بیقراری مانند ناتوانی در آرام نشستن ،این طرف و آن طرف رفتن، مالیدن دست به هم و یا کندی روانی حرکتی مانند کندی گفتار، تفکر، حرکات بدن مکث های طولانی قبل از پاسخ دادن، کاهش در حجم انعطاف پذیری مقدار یا تنوع محتوای گفتار یا خاموش ماندن است ( همان منبع).
بسیاری از افراد اختلال در توانایی تفکر و تمرکز یا تصمیم گیری را گزارش میکنند . احتمال دارد به آسانی دچار حواس پرتی شوند، یا از مشکلات حافظه شکایت کنند.
این پریشانی باید باعث اختلال قابل ملاحظه ای بالینی در زمینه های اجتماعی شغلی و سایر زمینه های کارکردی فرد شود.
برخی از تعاریف عمدة افسردگی
ـ در معنای محدود پزشکی ـافسردگی به منزله یک بیماری خلق وخو، اختلال کنش خلق و خواست (لو[15] و لو[16] ، 1991، نقل از دادستان ).
ـ در سطح معمول بالینی: افسردگی نشانگی است که تحت تسلط خلقی افسرده است و بر اساس بیان لفظی یا غیر لفظی عواطف غمگین ، اضطرابی و یا حالتهای بر انگیختگی نشان داده میشود ( بلاک برن[17] و کوتر[18]1990، نقل از همان منبع).
ـ افت گذرا یا دوام دار تنود عصبی ـ روانی که به صورت یک مؤلفة بدنی سر دردها، خستگی پذیری، بی اشتهایی، بیخوابی، یبوست کاهش فشار خون و جزء آن) و یک مولفه روانی ( احساس به پایان رسیدن نیرو، کهتری، ناتوانمندی، غمگینی و جزء آن ) نمایان میشود (دافون، 1973، به نقل از همان منبع)
ـ سقوط غیرقابل توجیه تنود حیاتی : این حالت در قلمرو بدنی با خستگی دائم، آشکار میشود در قلمرو شناختی به صورت پراکندگی دقت و مشکل کوشش فکری و در قلمرو عاطفی به شکل مالیخولیایی که با هوشیاری فرد نسبت به ناتوانمندی واکنش همراه است، متجلی میشود.
تعاریف مختلفی از افسردگی شده است اما همه تعاریف اذعان میدارد که افسردگی با نشانه های بدنی، شناختی، روانی همراه میباشد.
غمگینی معادل افسردگی نیست. اما بی تردید افسردگی شامل حالت غمگینی است که بر زندگی روزمره، فعالیت، ارزشیابی خود، قضاوت و کنشهای ابتدایی مانند خواب و اشتها اثر میگذارد. (سلیگمن، م، روزنهان، د، 1382).
..............
102 صفحه فایل Word